Thursday, December 13, 2007

((براي هر كاري خوب بودم، باوركن ))

((براي هر كاري خوب بودم، باوركن ))

((براي هر كاري خوب بودم
باور كن ،هر كاري
تا اينكه آمدم اينجا پيش تو
خوب بودم
در خنديدن
اداي مرده در آوردن ،شاه بودن،
هر كاري
اما حالا فقط روز هاي تعطيل خوبم براي هر كار))
هسته مركزي آموزش جهاني2004/29/11
كودكان مدرسه اي اگر آنچه را كه در بالا آمده است به زبان نگويند مي توان در سكوتشان ودر عكس العمل ها ورفتار هايشان در يافت
اين حكايت نظام آموزشي ماست ،نظام آموزشي كه خنده را بر لبهاي دانش آموزان جراحي مكند
كودك شاد ، بر انرژي ،فعال،جستجو گر پاي به مدرسه مي نهد و پس از مدتي سكوت و آرامشي كاذب بر رفتار واعمالش حاكم مي شود اطرافيان همه مي گويند از روزي كه به مدرسه رفته مودب شده كمتر سوال مي پرسد به مدرسه مي رود وبرميگردد خسته است راحت وآرام مي خوابد
آنها نمي دانند نظام آموزشي كه عدم سياليت و انعطاف پذيري از ويژگي هاي آنهاست قدرت تحمل شور وشوق دانش آموزان را ندارد ،از همان روز اول مدرسه حق انتخاب رارا از او مي گيرد در كلاس جاي نشستنش را انتخاب مي كنند ،برنامه درسي اش ،معلمش،كتاب درسي اش،همه انتخاب شده اند و او فقط بايد با همه آنه كنار بيايد او در منزل از هر چيز وهر كس سوال مي پرسيد خط قرمزي برايش ترسيم نشده بود اما وقتي به مدرسه آمد دگر خط قرمز ها شروع شدند و او حق دارد بگويد
براي هر كاري خوب بودم
باور كن هر كاري
تااينكه آمدم اينجا پيش تو
خوب در خنديدن
در ادا در آوردن
شاه بودن
هر كاري
اما حالا فقط روزهاي تعطيل خوبم
براي هر كار........
در عالم خيال برميگردم دوران تحصيلم در مدرسه آنگاه كه معلمين ما زندان بان بودندوما زندانيان . هم به او سخت مي گذشت و هم به ما . درس شيرين رياضي داشتيم .نفس ها در سينه حبس آقاي ..... با كوله باري از متلك ها،و برچسپ هاي آماده (( نفهم ،بي شعور ،كودن ،از سر مي رسيد ))
اولين جمله اي كه با اخم مي گفت بنشينيد بود كه از بتمرگيد بد تر بود ،نه پيامي نه كلامي ......
جو كلاس جوي گورستان آسا و نتيجه آن يا دلزدگي بود يا ترك تحصيل عهاي رفتند و ترك تحصيل كردند و آنهايي كه ماندند و تحقير ها وتوهين ها را تحمل كردند، نمي دانم اگر معلم شده اند آيا با همان متد وروش مي خواهند به دانش آموزانشان آموزش بدهند و يا با يادگيري مداوم مانوس شده اند ومي دانند خطا هاي نسل گذشته را نبايد تكرار كنند
اكنون كه به كلاس هاي دوران تحصيلم نگاه مي كنم بسيار تعجب مي كنم كه معلمين ما هيچ بهره اي از شيوه هاي نوين تدريس نداشته اند و معلمين ما فكر مي كردند ما در دوجبهه مخالف هم قرار داريم ، در حالي كه مادر يك صف بوديم و برعليه ناداني و جهل مبارزه مي كرديم .ومعلم ما كه مي بايست تسهيل كننده مي بود خود را داناي همه چيز دان مي دانست و در انتقال دانش خست مي ورزيد .
و اما معلمين امروز مي دانند كه:
-سهم هريك از دانش آموزانمان براي ما اهميت دارد
-ما بايد باوركنيم كه دانش آموزانو تفكرات آنه موضوعي براي تدريس هستند
-اثر گذاري بر دانش آموزان بي انگيزه نيز هدف ماست
-ما كتاب را واسطه يادگيري مي دانيم
-ما فرصت هاي مناسب براي احساس امنيت در دانش آموزان فراهم مي كنيم
-ما چالش در كلاس را عاملي براي ايجاد انگيزه مي دانيم
منبع:آموزش جهاني ،آموزش همه جانبه
محمد فايق مجيدي دهگلان 24/8/84

پاسخي براي يكي از دانش آموزان

پاسخي براي يكي از دانش آموزان
گفته بودي تورا نمي شناختم و فقط نامت را شنيده بودم .و دانسته بوديد كه مهربانم،ومرا مهرباني ،عاقل ،فاضل،و صابر پنداشته بوديد
و كلاسم را عاطفي دانسته بوديد .و اما امروز من مي خواهم اسطوره گردم و اسطوره بمانم اكنون مي روم تا در خاطره ها بمانم آن گونه كه مي پندارند نه آنگونه كه هستم شما مر بدين صفات يافتي و دگيگر غير اين و اما به قول سعدي كه قرار بود با او قد م بزنيم مي گويم :
هركه خواهد هرچه گويد گو بگو ما نميداريم دست از كارخويش
بهترين لحظات زندگي ام را در كلاس سپري كرده ام و مي دانم اين لحظات تكرار شدني نيستند
به خاطر كلاسهايي كه در گذشته داشته ام پشيمان نيستم چه آن لحضه اي كه اولين روز معلميم بود و فكر ميكردم يك دنيا را عوض خواهم كرد و چه اكنون بعد از هفت سال فهميده ام كه در خودم را هم تغيري حاصل نكرده ام چه آرزو هاي بزرگي آرزوي اين كه قومي را از جهالت برهانم در حالي كه رهانيدن يك نفر هم شاهكار ميخواهد
اما پشيمان نيستم اكنون فهميده ام حرف ها به مرور زمان در ناخوداگاه ها تاثير خواهد كرد . وروزي موثر خواهد افتاد تشويق هايم اثر خواهد كرد اما به مرور نه يك شبه حرف هايم را از سر هوا وهوس نمي گفتم تا به جد نگيرند حرفهايم از وجودم وخود خوبم بوده واژه هايم صفت هايم همه حساب شده بكار ميرود

خداي را شاكرم كه در اين دوران هدفم تحقير نسل آينده نبود است .سراپا شوق بودم در اولين سال ساپا تقليد بودم در دومين سال انتقال اند يشه و در سومين سال علم بودم و تجربه و انديشه نو واز همه مهم تر انديشه ساز

به خاطر كلاس هاي گذشته ام پشيمان نيستم زيرا هميشه ذره اي انسانيت را در لابه لاي كتاب هاي درسي جستجو مي كردم و در جهت آدم تر شدن گام برمي داشتم
به ياد دارم حرفهاي سنجيده و كوتاهم را درمراسم صبحگاه مدرسه را كه در انشاي دانش آموزان منعكس مي شد
ودر شبانه روزي بلبان آباد حرف ها ونكته هاي ادبيم كلاس به كلاس نقل مي شد ويا در ايام معاونتم در كروندان كه سال سومي ها در ايام بيكاري ازمن توپ فوتبال وواليبال نمي خواستند ومي خواستن به كلاس بروم تا شعري ويا سخني نو بگويم ومن به كارم باور كردم هنگامي كه دوستي دانشمند وفرزانه مي گفت در جدل با شاگردت من باختم چون تورا غزالي يافته بود تاريخ كتابت 25/8/84

بهاي تشخيص درست

بهاي تشخيص درست


روزي از يك تعمير كار معروف براي تعمير ديك بخار فرسوده يك كشتي دعوت كردند او چند سوال از مسئول كشتي پرسيد نگاهي به لوله هاي زنگ زده انداخت و به صداي سوت مانند ي كه از دستگاه بر مي خاست خوب گوش داد سپس چكش به دست گرفت وچند ضربه كوتاه به قسمت هايي از آن زد
دستگاه شروع به كار كرد تعميركار آ سوده خاطر از اين موضوع محل را ترك كرد
او صورت حسابي به مبلغ يك هزار دلار براي صاحب كشتي فرستاد صاحب كشتي بسيار عصباني شد و براي تعمير كار پيغام فرستاد كه تو فقط 15 دقيقه اين جا بودي بهتر است شرح خدمات انجام شده را براي من بفرستي
اين بود آنچه تعمير كار براي صاحب كشتي فرستاد
بابت چكش كاري قسمت مربوطه 50 دلار
بابت تشخيص درست و دقيق 9950دلار


ملك تاج بروجرديان مدير دبيرستان شهرستان ساوجبلاغ مجله مديريت مدرسه شماره 7 سال 84 ص اول

حافظ


حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد

حافزه که ی گوشه گر دویکه له مه یخانه بوو
وازی له په یمان نه م ا ئوگری په یمان بوو

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

دوستی ده می لاوه تی هاته خه وی دومی شه وی
بویه به پیری سه ری عاشق و دیوانه بوو

مغبچه میگذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

ریگری دین و دلان به چکه نه لیک راده برد
بوو به رفیقی ئه و و زور له مه بیگانه بوو

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره ی خندان شمع آفت پرانه شد

بولبوی سوتاند ئه گه ر ئاگری روخساری گول
رووی گه ش و روونی شه میش ئافه تی په روانه بوو

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
سوفی یه شیته ی که وا جام و پیاله می شکاند
دویکه شام به یک چوره مه ی عاقل و نه رزانه بوو

گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یک دانه شد

شینی بیان و شه م زایه نه بوو خوا شوکر
قه تره یی ئه شکم به های گوهه ری یه کرانه بوو

نرگس ساقی ، بخواند آیت افسونگری
حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد

ساقیه چاو مه سته که م ئایه تی سیحریکی خویند
مه جلیسی خه تم و وه عز گشتی به ئه فسانه بوو

منزل حافظ کنون بار گه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

مه نزلی خافز که وا بوو به سه رای به زمی شا
گیان و دلیشی له لای دلبه ری تا قافه بوو




به نام خدا
آموختم كه(( جهنم جايي است كه آدم مي فهمد با گفتار ورفتارش با ديگران چه كرده است ))
آموختم كه ((آن كه مي گريد يك درد دارد وآن كه مي خندد هزار درد ))
آموختم كه(( مرد افتخار و شهرت ميخرد امازن بهايش را مي پردازد)) جبرا ن خليل
أموختم كه(( مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است و زندگي دشوارست ومن از او سخت ترم))
آموختم كه ((كوتاه ترين زماني كه من مجبور به كار هستم بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم))
آموختم كه(( نمي توانم وارد بهشت شوم بلكه بايد بهشت را به درون خويش آورد))
آموختم كه(( ناداني در ندانستن نيست ، بلكه در مطلق كردن دانسته هاست ))
آموختم كه(( مطالعه كتاب يعني تبديل ساعت هاي ملامت بار به ساعت هاي لذت بخش))
آموختم كه(( هر روز وقتي كه خورشيد متولد مي شود ما هم متولد شويم))
آموختم كه(( مرگ پايان كبوتر نيست))
آموختم كه(( خداي غالب قهار بهتر از سرپرست هاي گونا گون است))
آموختم كه((مردود شدن شرافت مندانه تر از تقلب كردن است))
آموختم كه(( به بهانه نداشتن دستي نبايد دست ديگر را كاسه التماس كرد ))
آموختم كه(( هرچه جايگاهمان رفيع تر باشد فريادمان رسا تر به گوش خواهد رسيد))
آموختم كه (( خطاهاي ديگران را نمي توانم فراموش كنم ولي مي توانم ببخشم ))ماندلا
آموختم كه ((آدم محروم نمي تواند كاري كند اما آدم ناكام دست به عمل مي زند))
آموختم كه(( هيچ فقري سخت تر از ناداني نيست و هيچ مالي سودمند تر از خرد نيست و هيچ تنهايي موحش تر از خود پسندي نيست و هيچ عباتي چون تفكر نيست))
آموختم كه(( فرزندمان را با انتقاد محكوم نكنيم تا فردا ديگران را محكوم نكند))
آموختم كه(( فرزندمان را با عناد و دشمني پرورش ندهيم تا فردا با همه نجنگد))
آموختم كه(( فرزندمان را با تمسخر پرورش ندهيم تا فردا شرمنده نباشد ))
آموختم كه(( فرزندمان را با بردباري پرورش دهيم تا فردا صبور باشد ))
آموختم كه(( شاگردان را با تشويق همگام كنيم تا فردا اعتماد به نفس داشته باشند))
آموختم كه(( آدم شدن مهمتر از حاكم شدن است))
آموختم كه(( قيمت انسان از روي معلوماتش سنجيده نمي شود بلكه از سجاياي اخلاقي او سنجيده مي شود))
آموختم كه(( مانند انسانهاي تنگ نظر نباشيم كه از مصالح بهشت جهنم مي سازند بلكه منند انسان هاي بلند نظر باشيم كه از مصالح جهنم بهشت مي سازند))
آموختم كه(( ما به اندك ادب محتاج تريم از آن كه به بسياري علم))
آموختم كه(( جوانمردي آن است كه بار خويش بر خلق ننهيم ))
آموختم كه(( با حكيمان رفتار كنم تا حكيم شوم))
آموختم كه(( جهل بر علم غرور آفرين رجحان دارد))
آموختم كه(( معايب ديگران بهترين معلمان هستند))
آموختم كه(( ذهن فرزندانمان را به نوارهاي كاست آموزشي تبديل نكنيم))
آموختم كه(( اعمال و رفتار هركس معرف شخصيت وجودي اوست))
آموختم كه ((تنها به قاضي رفتن عادت بشر است))
آموختم كه(( زياده خواهي يكي از بيچارگي هاي انسان مي باشد اين همان بيماري است كه آفت آسايش مي باشد))
آموختم كه(( بزهكار را حس ششم قوي تر از ساير حواس مي باشد))
آموختم كه((آفت فقر قساوت است و دومين عصيان است و سومين تقلب است))
آموختم كه(( لطمه دوست كشنده تر از زخمه دشمن است))
آموختم كه(( بررگتر ها خطا هايشان بزرگتر است))
آموختم كه ((بعضي ها اعمال و رفتار و حركات و زبانشان خارج از اختيار عواطفشان بوده و در دست مصالحشان مي باشد))
آموختم كه(( اشخاص دني براي تنبيه زير دستان قبل از هر چيز تكيه به روي نان و آب ايشان مي كننند))
آموختم كه(( بعضي ها هرچه پول ومقامشان بالا رفته درجه انسانيت شان پايين تر آمده بود))
آموختم كه(( از معايب خلقت آدمي است كه تا زنده است بايد التجا به نقطه اي داشته باشد))
آموختم كه(( آنكه دنيا برايش تنگ ميشود آن ست كه نقطه التجا و اتكايش را از دست داده باشد ))
آموختم كه(( غالبا نيت هاي نا پاك در پس قيافه هاي پاك و معصوم و خوش آيند مي باشند))
آموختم كه(( طبع آدمي به همه احوال مانوس مي شود خوپذيري بشر براي او موهبتي مي باشد))
آموختم كه((آدم هاي بيشعور بيشتر از ديگران ادعاي فهم و شعور مي كنند))
آموختم كه ((آخرين مرتبه لذت جلالت و شوكت و تجمل در زندگي سادهو بي پيرايگي مي باشد))
آموختم كه( كليد رمز سرشتن دانايي با توانايي در دست معلم است))
آموختم كه(( يادگيري مداوم كليد قرن جديد است))
آموختم كه ((آزمون پا فشاري بگذارم هيچگاه به شكست به عنوان يك گزينه ننگرند ))
آموختم كه(( ناخداي ذهن و ارباب سرنوشت خود باشم ))
آموختم كه ((از شكوه در مورد چيز هاي كه موجب نارحتي تا مي شود اجتناب كنم ))
آموختم كه ((در نهايت مسئوليت همه چيز به عهده خود شخص است ))
آموختم كه(( جوي هاي كم عمق از آن جهت خود را گل آلود مي كنند كه كسي پي به كم عمقي آنها نبرد ))
آموختم كه(( در معامله زندگي آينده هيچ وقت با گذشته برابر نيست ))
آموختم كه ((در جهان تنها چيزي كه دائمي است تغيير است))
آموختم كه(( پول دار ها كتاب نمي خرند و نمي خوانند و كتاب خوان ها هم پول براي خريد كتاب ندارند))
آموختم كه(( شش خدمت درستكار را نگه دارم (آنها چيز هايي را به من آموختند كه من همه را مي دانستم نام آنها چه
چرا
كي
چگونه
كجا
وچه كسي است ))
آموختم ((كه از خداوند بخواهم به من آرامش عطا كند تا آنچه را نمي توانم تغير دهم بپذيرم ))
آموختم كه(( انسان آن چيزي است كه تمام روز در باره اش فكر مي كند))
آموختم كه(( زندگي ما همان چيزي است كه افكار ما مي سازد))
آموختم كه(( اگر خود را قابل ترحم بدانم ،همه خود را كنار خواهند كشيد))
آموختم كه(( خيلي چيزها رو به كوچك شدن است الا دانايي كه هر روز روبه عظمت بيشتر ي مي يابد ))
آموختم كه(( آخرين برگ سفر نامه باران اين است ، كه زمين چركين است))
آموختم كه ((آنان را كه قلم به ميدان آورد هم او آنان را به ميدان تير نيز برد))
آموختم كه(( مطالعه يك صفحه كتاب با فراغت خاطر بهتر از حل 20 صفحه تمرين با استرس است))
آموختم كه(( در عشق هاي بزرگ ، در واقع معشوق هر كس در درون خود اوست))
آموختم كه(( ابليس هر كس در درون خوداوست))
آموختم كه ((در بازار پر مكر وفريب سياست با اندك سرمايه صداقت نمي توان حتي يك دكه خريد))
آموختم كه(( بنياد ظلم در دل هاي نادان است بركندن استبداد دشوار نيست ،اما چبايد كرد با ناداني))
آموختم(( وقتي كه مردم با هم نفس بكشند توفان مي شود و وقتي با هم پا به زمين بكوبند زلزله پديد مي آيد))
آموختم كه(( كليد موفقيت كسب و كار در اين قرن سرعت انديشه است))
آموختم كه(( نا خشنود ترين مشتريان ما بزرگ ترين منبع ياد گيري ما هستند))
آموختم كه(( اقتضاي سرشت او آن است كه جوينده ابدي باشد و نه هرگز يابنده نهايي ))
آموختم (( آدمي مي تواند از جهتي ضعيف ترين موجودات باشد ، زيرا آگاه ترين آنهاست به قول پاسگال شكننده مانند ني))
آموختم (( هميشه حق با كسي نيست كه علم بيشتري دارد ، بلكه با كسي است كه علم را با نياز هاي عميق انساني هماهنگ مي سازد ))ندوشن
آموختم كه ((براي كشتيي كه مقصدش نا معلوم است هيچ باد موافقي نمي وزد))

رنج بي حد از جفاي روزگار آموختم گريه از دلتنگي ابر بهار آموختم
راز ورمز عشق را بر دار كوي دلبران با هزران خون دل منصور وار آموختم
تا گل عشقش شگفت و غنچه زد در باغ دل نغمه هاي عاشقانه از هزار آموختم
گاه ره پوي شب گيسو ،گهي خورشيد وار اين سفر از گردش ليل ونهار آموختم
شاه باز دل چو در زنجير عشق افتاد زار از كمند زلف او رسم شكار آموختم
گاه مهر و گاه قهر وگاه راز وگاه ناز از نگاهش نكته هاي بي شمار آموختم
با جفاي دلبران نا آشنا بودم ولي اين هم از آن دلبر نا سازگار آموختم
من اگر تلخم اگرشيرين خدا را عيب نيست كين دو شيوه از سرشت آن نگار آموختم
از دل بشكسته كي خيزد سرود ونغمه اي اين غزل از شوخ چشمي هاي يار آموختم
جلال ملكشا
آموختم كه(( ميان پندار رسالت و تنفر ،فاصله چنداني نيست))
آموختم كه(( در عصر حاضر غو غاي بلند گوها و فرستنده ها و رسانه ها نمي گذارند كه كسي به نجواي عقل گوش بسپارند))
آموختم كه (( روزنامه هاي كيلويي ، پر از اعلان مواد مصرفي هستند و يا تشويق به سرگرم شدن كه اين ديگر در انحصار طبقه هاي مرفه تر است))
آموختم كه (( دنيا در اين قرن به انتهاي مر ز سلطنت هوش رسيد ولي فراموش كرده كه هوش به تنهايي بار زندگي را كه بسيار پيچيده و سنگين است به منزل نمي رساند ))
آموختم كه(( خشونت كور يكي از خصو صيات دنياي جديد است))
آموختم كه(( توقف در آموزش توقف در زندگي است و توقف در پژوهش توقف در آموزش و زندگي است))
آموختم كه(( نابودي در انتظار ماست اگر خلاق و نوآور نباشيم))
آموختم كه(( زمان تنخواه گرداني است كه صورت حساب هاي آن را فعلا از ما طلب نمي كند))
آموختم كه(( ساده سخن گفتن هوشمندي انديشيدن است))
آموختم كه(( مدرسه زندان نيست كلان شهر آزادي است ))
آموختم كه(( دانش آموز مشتري نيست ، معشوق است))
آموختم كه (( كلاس مغازه وتجارت خانه نيست معبد است محل عشق ورزي است))
آموختم كه(( خداي من خداي وفور نعمت است ))
آموختم كه(( مقصر ترين مردم كساني هستند كه روح ما يوس دارند))
آموختم كه(( زندگي درياي متلا طمي است كه قطب نماي آن محبت است))
آموختم كه(( آنكه مي تواند نسبت به نيكي ديگران نا سپاس باشد از دروغ گفتن باك ندارد))
آموختم كه((انسان آويخته ميان اشكي ولبخندي است))
آموختم كه (( آنان كه زندگي را بستري از گل هاي سرخ مي دانند هميشه از خار هاي آن شكايت دارند))ويليام آلن وايت
آموختم كه ((اگر ازانسان اميد و خواب گرفته شود بد بخت ترين موجود روي زمين مي شود))كانت
آموختم كه (( سوالهاي هر كس بيش از جواب هايش او را مي شناساند))ولتر
آموختم كه ((ممكن است كه دروغ يكسال بدود ولي راستي در يك روز از او جلو مي افتد ))مثل افريقايي
آموختم كه اينكه بيش از يك سوم اكسيژن مصرفي بدن ، صرف كار مغز مي شود بي حكمت نيست
آموختم كه (( از محبت هدر رفته سخن نگويم ، چراكه محبت چيزي نيست كه هدر رود ))لانگ فلو
آموختم كه(( انسان ، بودن نيست .، شدن است)) شريعتي
آموختم كه (( وقتي كيسه خالي شد دل پر مي شود )) هوگو
آموختم كه (( سخن چينان كه چشمان نجس وقلب ناپاك دارند از صميميت ديگران رنج مي برند ))حضرت علي(ع)
آموختم كه (( آنجا كه قدرت پا ميگذاد قانون ضعيف خواهد شد )) ناپلئون
آموختم كه (( شادي و الا ترين دستاورد آدمي است ))اريك فروم
آموختم كه (( سقوط عميق تر ، معمولا به خوشبختي بلند تر منتهي مي شود )) ويليام شكسپير
آموختم كه آنچه مي دانيم ، يك قطره است ، آنچه نمي دانيم يك اقيانوس
آموختم كه (( ما كه هنوز خود را نشناخته ايم چرا ادعا مي كنيم كه ديگران را بشناسيم ))حجازي
آموختم كه (( بهترين كتاب آن كتابي است كه انسان را به تفكر وا دارد و الا به درد پاره كردن هم نمي خورد )) الف بس
آموختم كه (( حتي از سنگ هايي كه بر سر راه قرار گرفته اند مي توان چيزهاي زيبايي ساخت ))گوته
آموختم كه (( هيچ همسايه اي به شيشه حرمت همسايه اي سنگ نمي زند ،
و هيچ ترازويي خطا نكند به عمد،
و هيچ حاكمي مردمان سر زمينش را نردبان خويش نمي سازد ،
و هيچ قاضي اي وجدانش را در كيف رمز دار در پستو هاي دست نيافتني پنهان نمي كند ،
و هيچ قلبي در حمايت شيطان به رذالت تن در نمي دهد
وهيچ اعتمادي به خيانت نمي انجامد
وهيچ پايي برهنه به ميدان نخواهد امد
وهيچ دستي به هيچ رويي چنگ نمي اندازد
وهيچ گونه اي در هرم بي پناهي و حيراني نمي سوزد
و هيچ چشمي به دنبال گمشده اي خون نمي گريد
وهيچ شانه اي باري فراتر از توانش بر نمي گيرد
و هيچ گردني طعم تلخ طناب را نمي چشد
وهيچ گلوله اي گلويي را تعقيب نمي كند
وهيچ جنگي خواب آرام كودكان را نمي آشوبد
و هيچ انساني براي پرنده اي قفس نمي سازد
و هيچ رمزي بين انسان ها، خندق جدايي نمي شود))زهرا حيدري – كارشناس مطالعات اجتماعي
آموختم كه(( چهار هنر است كه آموختن و آموزاندن آنها دشوار است : خوب خنديدن ، خوب گريستن ، خوب خنداندن،خوب گرياندن ))
آموختم كه((هر روز اجازه دهم پيامبر (( انديشه اي نو ))در وجودم بر انگيخته شود))
آموختم كه ((0 بهترين تالار سخنراني تالار قلب است وقتي با قلب خودم حرف مي زنم تمام ملائك برايم كف مي زنند))
آموختم كه ((كم رنگ ترين قلم ها از پر رنگ ترين حافظه ها بهتر است ))
آموختم كه(( شرافت مكان به مكين است و مهمترين مكان دل ، ببينيم در آنجا چه كسي نشسته است؟))
آموختم كه(( كتاب خوب را بايد چند بار بخوانم ، چندبار بگويم،و هميشه عمل كنم))
آموختم كه ((كتاب ، پر ارج ترين و ماندگار ترين ميراث انسان و دلپذير ترين ترانه خاموش خردورزان است))
آموختم كه(( مدرسه گلستان است گلها را با آب معرفت و آفتاب محبت و هواي ناب صداقت همواره پر طراوت و شاداب نگه داريم ))
آموختم كه(( معلم بي قلم مثل ناخداي بي بلم و فرمانده بي علم است))
آموختم كه ((قلمرو كار معلم قلب است ومغز و بايد دانست كه متخصص قلب ومغز شدن چقدر زمان و ظرافت مي خواهد))
آموختم كه(( هركه خود را اداره كند بزرگترين مدير است))
آموختم كه(( انسان متجدد و عقب مانده به قول تولستوي هر كدام به شيوه خاص خود بد بخت هستند))
0آموختم كه((0000به نظر من ، برجسته ترين خصوصيت زمان ما عدم تعادل است : عدم تعادل در ميان گذشته و حال ماده و معني علمو اخلاق و000)) ندوشن
آموختم كه(( عيب هايي را كه در ديگران مي بينيم و از بابت آن ناراحت مي شويم همان صفاتي هستند كه خود بايد از آنه بياموزيم ))
آموختم كه(( زنداني كردن انديشه هاي خوب در سر همتاي گوشه نشيني است))
آموختم كه ((وقتم را صرف شمردن جوايز نكنم )) سميرا مخملباف
آموختم كه(( مبدا و منشا كاخ دانش سوال هاي عالمانه است))
آموختم كه(( بد ترين نوع تعليم وتربيت ،تعليم و تربيتي است كه بد ترين نوع تعليم و تربيت ،تعليم وتربيتي است كه دانش آموز را از لذت پرسيدن و سوال كردن محروم كند )) پائولو فرير
آموختم كه(( ارقام دروغ نمي گويند ،اما دروغگويان رقم سازي مي كنند))ژنرال چالرز اچ0 گراس ونور
آموختم كه (( هيچ چيز گرانبها تر از لبخند نيست و اتفاقا توليدش آسان است ))سنگري
آموختم كه ((معلم هنر مند لبخندش را به تعداد دانش آموزان تكثير ميكند))//
آموختم كه ((اول معلم خداست و او صد وسيزده درسش را با رحمت آغاز كرده و يك درسش را با غضب)) محمد فايق مجيدي 20/5/84
آموختم كه (( هرگز نمي توانيد با مشتي گره كرده دست بدهيد )) اينديرا گاندي
آموختم كه (( مسائل و موضوعات كوچك ، تنها ذهنهاي كوچك را از خود متاثر مي سازند))بنيامين ديزريلي
آموختم كه((به انساني كه از ديروزش عاقل تر نباشد بهاي زيادي ندهم )) آبراهام لينكن
آموختم كه(( حا ئز كمال اهميت است كه گاهي اوقات به خود و كارهايمان بخنديم )) كاترين منسفيلد
آموختم كه (( هرروز صبح با اين ميل از خواب بيدار شوم كه ناجي بشريت باشم ودر عين حال از دنيا لذت ببرم))اي .بي.وايت
آموختم كه (( چنانچه انسان بخواهد به تمامي آنچه كه از او انتظار مي رود دست يابد ،مي بايستي خود را بزرگتر از آنچه كه براستي هست،، ببيند))گوته
آموختم كه آنكه ر خلاف مسير آب شنا مي كند ،نيروي واقعي آن را احساس مي كند))وودرو و يلسون
آموختم كه (( براي برخي از مردم هيچ نوايي دل انگيز تر از صداي سقوط همنوعانشان نيست ))گروشه ماركس
آموختم كه (( برخي از مردم خود را كامل و بيعيب و نقص مي دانند0اما اين تنها به اين دليل است كه انتظارشان از خودشان بسيار ناچيز است ))هرمان هسه
آموختم كه(( ارزيابي ما از خود براساس آن چيزي است كه احساس ميكنيم توان انجامش را داريم اين در حالي است كه ارزيابي ديگران از ما تنها براساس كارهايي است كه قبلا انجام داده ايم ))هنري وادزورت لانگ فلو
آموختم كه (( عطش قدرت ريشه در ضعف دارد ،نه قدرت ))اريك فروم
آموختم كه (( هنگامي كه چيزي براي از دست دادن ندارم،آزادم))جنيس چاپلين
آموختم كه(( برخي عظمت و بزرگي را از بدو تولد باخود دارند .برخي به بزرگي حقيقي دست مي يابندو برخي نيز ديگران را وادار مي سازند تا آنان را بزرگ خطاب كنند))ويليام شكسپير
آموختم كه (( ممكن است جهان را در جستجوي زيبايي زير پا بگذاريم اما چنانچه آن را در قلب خود حمل نكنيم ،هرگز آن را نمي يابيم ))رالف والدوامرسون
آموختم كه (( قدمي كوچك براي انسان جهشي عظيم براي بشريت است)) نيل آرمسترانگ
آموختم كه ((حتي چنانچه در مسير درست نيز كه باشي ،اگر فقط آنجا بماني ،تو را زير خواهند گرفت ))ويل راجرز
آموختم كه ((آنچه جهانيان بدان نياز مبرم دارند اندكي داروي ضد بي تفاوتي است)) ويليام مننينگر
آموختم كه (( هرگز آنچه انجام شده به چشم نمي آيد اين باقيمانده هر كارياست كه در نظر ها بزرگتر جلوه مي كند ))ماري كوري
آموختم كه (0 آزادي آن است كه محدوديت هايت را خودت انتخاب كني ))هفز يبا منواين
آموختم كه (( از چيزي كه خوشمان بيايد ميگوييم مال ماست و اگرنه مي گوييم قلابي است)9پيكاسو
آموختم كه ((مشكل بعضي از ما آن است كه ترجيح مي دهيم با تعريف وتحسين ديگران خراب شويم تا اين كه از انتقادهاي سازنده درس بگيريم ))نورمن وينست پيل
آموختم كه((بزرگترين شكوه وافتخارما نه در هرگز سقوط نكردن بلكه در برخاستن بعد از هر شكست است))رالف والدو امرسون
آموختم كه((تمامي انسانه با استععدادهايي زاده شده اند آنچه نادر است جراتو شهامت تعقيب انهاست))اريكا يونگ
آموختم كه (( هنگامي كه دو شاهد عيني صحنه تصادف واحدي را به دو گونه متفاوت توصيف مي كنند ،اعتبار چنداني براي تاريخ نمي توان قائل شد))بيش و پيسز
آموختم كه (( پيشرفت هاي علمي و تكنولوژيكي تبري است در دست جنايتكاران)) البرت انيشتين
آموختم كه (( عقل سليم همان نبوغ است كه لباس كار پوشيده باشد ))رالف والدوامرسون
آموختم كه (( هنر آن است كه زنگار روز مردگي و عادت را از روح بزداييد))پابلو پيكاسو
آموختم كه ((جابجايي كوهها با جابجا كردن سنگ ريزه ها شروع مي شود))ضرب المثل چيني
آموختم كه ((همواره مهياي بدترين باشم آنگاه خبر ها هميشه برايم خوشايند خواهند بود)) لوئيس اي.بون
آموختم كه (( افسوس خوردن به خاطر آنچه كه نداريم هدر دادن چيزياست كه داريم ))كن اس .كيس
آموختم كه(( چنانچه هميشه حقيقت را بازگو كنم .مجبور نخواهم بود همه چيز را به خاطر بسپارم ))مارك تواين
آموختم كه(( خطاهاي ديگران را نيز چون خطاهاي خويش تحمل كنم ))فنلن

چند گويي كه فام خرد توختم همه هرچه بايستم آموختم
يكي نغز بازي كند روزگار كه بنشاندت پيش آموزگار


محمد فايق مجيدي دهگلان

وارستگان



یادداشتی بر مصاحبه شاعری كه شعرش بوی غم دارد
مصاحبه سیروان با »عبدالغفار وارستگان« (نازك بین) شاعر سالهای دور رادیو و تلویزیون و چهره خاطره انگیز مردم كردستان از جمله این چهره هاست. این مصاحبه با واكنش فرهنگیان و مخاطبان سیروان مواجه شد و دوست عزیز ما آقای مجیدی از دهگلان یادداشتی توام با سوز و گداز بر این مصاحبه نگاشته اند كه از ایشان سپاسگزاریم.
محمد فایق مجیدی دهگلان:
امروز كه در دست توام مرحمتی كن چهره ها و هنرمندان كهن و قدیمی همواره به عنوان سوژه های مطبوعات مورد توجه خبرنگاران بوده اند. مصاحبه سیروان با »عبدالغفار وارستگان« (نازك بین) شاعر سالهای دور رادیو و تلویزیون و چهره خاطره انگیز مردم كردستان از جمله این چهره هاست. این مصاحبه با واكنش فرهنگیان و مخاطبان سیروان مواجه شد و دوست عزیز ما آقای مجیدی از دهگلان یادداشتی توام با سوز و گداز بر این مصاحبه نگاشته اند كه از ایشان سپاسگزاریم. تاكه هستم ای رفیق ندانی كیستم روزی سراغ من آیی كه نیستم پیداست از گلاب سرشكم كه من چو گل یك روز خنده كردم و عمری گریستم. »شهریار« وصف حال همه بزرگان ما همین شعر است كه از زبان شاعر معاصر شهریار جاری شده است. چه بسیارند شاعران، ادیبان و نویسندگانی كه در زمان حیات در گمنامی اند و پس از وفات از آنها تابلوهایی می سازیم كه دیگر برای آنها سودی ندارد نویسندگان و شاعرانی كه بزرگترین و بهترین خدمات را به جامعه كرده اند؛ در حالی كه نامشان مانند قهرمانان ورزشی هرگز ورد زبان ها نبوده است. رسانه ها از زخم پای فلان فوتبالیست یا ورزشكار گزارش ها می نویسند اما از درد و غم اهل فرهنگ بی خبراند. »عبدالغفار وارستگان« شاعری است خوش طبع با اشعاری سهل و ممتنع كه دردها و رنج های سرزمینش را به تصویر كشیده است. اولین اشعارش را در كلاس چهارم ابتدایی شنیدم و آن هم از برنامه های رادیویی ضبط شده بودو بارها شعر »دایه گیان«ش را در كلاس های درسم برای دانش آموزان خوانده ام. شعرهای دیگرش را هم بارها خوانده ام و هرگز برایم تكراری و ملال آور نبوده است. در جایی خواندم كه آنهایی كه پول دارند كتاب نمی خوانند و آنهایی كه كتاب می خوانند؛ پول ندارند؛ این سیكل معیوبی است كه همچنان در جامعه ما ادامه دارد. متاسفانه بعد از فراق این بزرگان تازه به یادمان می افتد؛ باید به فكر نشر آثار آنها باشیم. »‌و چقدر زود دیر می شود« وقتی بعد از فوت شاعر همایشی به نام شاعر كه حرفش اكنون از جنس زمان است برگزار می كنیم، پیام پنهان این همایش ها این است كه این بزرگان را در زمان حیات قدر نشناخته و ارج ننهاده ایم. البته منظورم فقط وارستگان نیست كه در زمان حیاتش آنچنان كه باید قدرش را شناخته ایم، بلكه بسیارند از این شاعران كه نگارنده این سطور هم آنها را نشناخته است. از جمله این شاعران ماموستا »شریف« است كه با تنها اثرش به نام »ملوانكه ی شین« كافی است نامش جاوید بماند و دیگران بماند كه صاحبان خرد آنها را به جامعه معرفی می كنند. اكنون كه این مطالب را می نگارم به یاد سخن زیبای ماموستا هژار افتادم در »چێشتی مجیور« كه می فرماید: »یك بار در بغداد از جلو مغازه ای رد می شدم كه دیدم در زیر پوست شغالی نوشته بودند 25 دینار بسیار تعجب كردم چرا كه 50 شغال زنده به یك دینار نمی ارزد؛ ولی مرده ی آن 25 دینار می ارزد؛ و گفتم مبادا این هم از تبار شاعران كرد بوده و منظورم هم قانع، بی كس و دیگر شاعران كرد بود...« (نقل به مضمون) یكی از بزرگان كرد خوب تشخیص داده است كه می گوید: »چقدر مرده پرست است ملت كرد تا ستاره اش افول نكند قابل رویت نیست، تو این قانون را بشكن ای شاعر بگو بنده ی كسی هستم كه داناست«. چه نێ مردوو په رسته میلله تی كورد هه سیه ری تانه نیشی نادیاره تو ئه م قانونه بشكێنه - ربیعی - بلی به ندی كه سێكم زانیاره« به امید روزی كه نسل امروز قدر بزرگان و صاحبان كیاست ارباب قلم خویش را بدانند و قبل از وفات آنان را ارج نهند و مرگ شاعری از زخم پای ورزشكاری مهمتر گردد. به قول حافظ: امروز كه در دست توام مرحمتی كن فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت.

قهرمانان انتقام جو از ذهن و اندیشه دور شدند


قهرمانان انتقام جو از ذهن و اندیشه دور شدند 27 اسفند 84
...وقتی قهرمان بودند که انتقام بگیرند و خونی را با خون دیگر بشویند و ... اما خوش به دل ما که ماندیم و دیدیم که جهان دیگرگون شد، نه به تمامی، اما اندیشه غالب آن دیگرگون شد، آدم های برجسته اش ماندلایی شدند و قهرمانان پیشین و انتقام جو از ذهن و اندیشه دور شدند و الگو ها دیگر شدند و لابد بر همین اساس است که من می گویم نسل های آینده، زندگی بهتری خواهند داشت که با ایده آل کینه و خونخواهی بزرگ نمی شوند..
صاحب قلمی كه آثار ش را از سال 76 مورد مطالعه قرارداده ام و هر روز دنیا را از دریچه دست نوشنه هایش بهتر دیدهام باز چند روز پیش مطلبی با عنوان " در قصه ها خواهد آمد " ) را از اینترنت گرفتم و با دقت مطالعه كردم چه زیبا یادآور شده بود :" ... آن کجاست جز آن که وقتی طول زندگی کسی را بیان می کنی از ابتدا تا انتها و می توانی لحظه های اصلی دل آن آدم را نشان دهی و آدم دیگری در فرصتی کوتاه مثل زمان دیدن یک فیلم، یا زمانی که برای خواندن یک رمان لازم است به تماشایش می نشیند، آن وقت ساده تر است فهم این که انسان چه حکایت شیرین و دردناکی است و جز رعشه هایی که بر دل آدمی می افتد در لحظه هایی از عمر هیچ چیز واقعی و ماندگار نیست. نه من که سال هاست چنینم، به نظرم بیشتر انسان های امروز را دیدن فیلم و یا خواندن داستان آدمی که ظلم دید و انتقام گرفت تکان نمی دهد، یعنی اصلا رغبتی به دیدن و خواندن بر نمی انگیزد بر خلاف سال های گذشته که خوب اگر به یاد آوریم بیشتر داستان هائی که خواندیم و فیلم ها که دیدیم شرح ظلمی بود و انتقامی. قهرمانان بیتشرشان وقتی قهرمان بودند که انتقام بگیرند و خونی را با خون دیگر بشویند و ... اما خوش به دل ما که ماندیم و دیدیم که جهان دیگرگون شد، نه به تمامی، اما اندیشه غالب آن دیگرگون شد، آدم های برجسته اش ماندلایی شدند و قهرمانان پیشین و انتقام جو از ذهن و اندیشه دور شدند و الگو ها دیگر شدند و لابد بر همین اساس است که من می گویم نسل های آینده، زندگی بهتری خواهند داشت که با ایده آل کینه و خونخواهی بزرگ نمی شوند".
و این رویه در زندگی روزمره ما جاری است ما نیز هنوز در زندگی خانوادگیمان چون فیلم ها وداستان های گذشته انتقام جویی را سر لوحه كارهای خود قرار داده ایم از جامعه آموزش ندیده نباید انتظار داشت كه كاملا در صلح و صفا زندگی كنند اما از فراد تحصیل كرده انتظار هست و همچنین از نظام آموزشی وصدا وسیما كه در پروردن انسانهایی آزاده كه در صلح وصفا زندگی كنند جدید به خرج دهند كسانی كه قبلا حسن بزرگشان این بود كه می گفتند تقنگ،گلوله ،فشنگ0در زندگی خانوادگی شان انبان ذهنشان نیز پر است از طعنه ها و تیغ های زبان كه از گلوله و فشنگ و تفنگ كمتر نیست .آموزش و پرورش رسالت دارد به نسل آینده بیاموزد چگونه انتقاد كنند و چگونه پذیرای انتقاد باشند. تمرین كنند كارهای گروهی را كه جز لاینفك زندگی امروزی است و این انسان با خبر از همه جا و بی خبر از همسایه بیشتر از تمام زمان ها در انبوهی جمعیت تنها ست و باید به او روحیه جمع گرایی را آموخت .16/10/84 محمد فایق مجیدی دهگلان
محمد فايق مجيدي

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!
گفتمش دل مال تو تنها بخند.
خنده کرد و دل زدستانم ربود.
تا به خود باز آمدم او رفته بود.
دل زدستش روی خاک افتاده بود.
جای پایش روی دل جا مانده بود

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!
گفتمش دل مال تو تنها بخند.
خنده کرد و دل زدستانم ربود.
تا به خود باز آمدم او رفته بود.
دل زدستش روی خاک افتاده بود.
جای پایش روی دل جا مانده بود

عشق محمد (ص)

عشق محمد (ص)
(از:سوران كردستاني)
شعله عشق محمد در دلم آتشفشان
گشته يادش عنبرافشان بر سرير ملك جان

مرغ دل پر مي كشد سوي مدينه با شتاب
تا گزيند مأمني در ساحت شاه جهان

يا الهي كي شود من راهي بطحا شوم
ره سپارم سوي تو با عاشقان همداستان

رو نهم بر مدفن فخر دو عالم با اميد
تا كه بيند اشك شوقم را خديو ملك جان

سر نهم بر آستانش تا گشايم راز دل
شكوه‌ها گويم ز جور اين سراي بي‌امان

پس بياسايم دمي در محضر سالار دين
مژده گيرم از شفاعت زآن رسول مهربان

يا محمد ! باب رحمت ! اي طبيب درد عشق !
جان فدايت پير من؛ اي سيد هر دو جهان !

گشته نامت زيب خلقت از ازل تا به ابد
دين تو جاويد ماند تا دم آخرزمان

يا رسول‌اللَه چه گويم از فشار درد و رنج
كردم و محرومم و غالب شده غم بر توان

غرقه شد در اشك چشمم از خيال كوي تو
تاب اين هجران ندارم اي حبيب انس و جان

سرورم چشم انتظارم تا فراخواني مرا
من پناهي جويم از تو؛ سائلم از خود مران

اي حبيب خالق عالم تو خود داني كه من
جز گل گلزار آلت گل نجويم در جهان

تا كه نورافشان شود مهر فروزان در افق
تا برافروزد مه تابان چراغ آسمان

سنت و قرآن تو پاينده بادا هر زمان
از ثنايت گشته (سوران) شادمان و جاودان

Friday, December 7, 2007

من وشهرت

من وشهرت
من هم مانند سايرانسانها شهرت را دوست داشتم واگر مطلبي مي نوشتم ويا وبلاگي بازمي کردم هدفم اين بود شناخته شوم ودرنهايت مشهورگردم اما امروز به شعرزيباي « برتولت برشت» رسيدم که دردفتري درسال 80 يا 81 يادداشت کرده بودم که نظرم راکاملاً عوض­کردشما هم بخوانيد شايد بامن هم عقيده گرديدوهرگز به دنبال شهرت نباشيد:
زماني مي پنداشتم که درروزگاران دور،وقتي خانه هايي درآنها زيسته بودم ويران شدندوکشتي هايي که با آن سفرکرده بودم،درهم شکستند.
نام من برده خواهدشد
همراه نام ديگران
مي پنداشتم که چون تنها آنچه را
به کار آدميان مي خورد ستوده ام
آنچه روزگارمن خطا شمرده مي شد
چون دربرابر ستم ايستادم
وخدمت گذارانسانها بوده ام
چون بافروتني به پرسش هاي آنان پاسخ گفته ام شعرسروده ام وازاين رهگذر زبان راباورکرده ام
چون به مردم راه زندگي را نشان داده ام .
پس نام من روي سنگ گورم نقش خواهدبست ودرکتاب ها به آن اشاره خواهدشد.
اما امروز
آرزو مي کنم که نام من فراموش شود.
چرابايدسراغ نانوا را گرفت
وقتي به اندازه کافي نان وجود دارد؟
چرا بايدبرف هاي آب شده را ستود هنگامي که برف هاي نو در راهند.
چرا بايدازگذشته يادکرد.
زماني که آينده اي هست.
چرا بايد نام من برده شود.
منبع :شعر برتولت برشت
محمد فايق مجيدي دهگلان 11/9/86

البته كه من شاعر نيستم اما گاهي از سر تفنن پاروديهايي را ساخته ام با استفاده از شعر شاعران اين بار پا توي كفش ابوالقاسم حالت كرده ام :

البته كه من شاعر نيستم اما گاهي از سر تفنن پاروديهايي را ساخته ام با استفاده از شعر شاعران اين بار پا توي كفش ابوالقاسم حالت كرده ام :
به پيشگاه وزير فرهنگ بنده اي بردند
كه نامه عمل او سياه ودرهم بود
گفتند: از چه بد تدريس مي كردي؟
گفت :تدريس خوب شايسته ذم بود
گفتند :چرا شغل دوم گرفتي ؟
گفت :خرج فزون ودرامد كم بود
((گفتند: بسيار پيروي بدان كردي
گفت خرج فزون ودرامد كم بود ))
گفتند : چرا مطالعه و تحقيق نكردي
گفت :مطالعه برايم چون سم بود
گفتند: ارزشيابي ات را كم دهيم
گفت:خوب هم كه بودم باز كم بود
گفتند: چرا بي نظمي را رواج مي دادي
لذتي كه در بي نظمي است در نظم كم بود
((گفتند :كه به ترا به جهنم اندازيم
گفت :زندگيم بد تر از جهنم بود ))
محمد فايق مجيدي سال 82

البته كه من شاعر نيستم اما گاهي از سر تفنن پاروديهايي را ساخته ام با استفاده از شعر شاعران اين بار پا توي كفش ابوالقاسم حالت كرده ام :

البته كه من شاعر نيستم اما گاهي از سر تفنن پاروديهايي را ساخته ام با استفاده از شعر شاعران اين بار پا توي كفش ابوالقاسم حالت كرده ام :
به پيشگاه وزير فرهنگ بنده اي بردند
كه نامه عمل او سياه ودرهم بود
گفتند: از چه بد تدريس مي كردي؟
گفت :تدريس خوب شايسته ذم بود
گفتند :چرا شغل دوم گرفتي ؟
گفت :خرج فزون ودرامد كم بود
((گفتند: بسيار پيروي بدان كردي
گفت خرج فزون ودرامد كم بود ))
گفتند : چرا مطالعه و تحقيق نكردي
گفت :مطالعه برايم چون سم بود
گفتند: ارزشيابي ات را كم دهيم
گفت:خوب هم كه بودم باز كم بود
گفتند: چرا بي نظمي را رواج مي دادي
لذتي كه در بي نظمي است در نظم كم بود
((گفتند :كه به ترا به جهنم اندازيم
گفت :زندگيم بد تر از جهنم بود ))
محمد فايق مجيدي سال 82

فايق بي کس و علم ودانايي

فايق بي کس و علم ودانايي
فايق بي کس شاعر بزرگ کرد در شعري به زبان ظنز به عالم بودن خود خرده مي گيرد وفرمايد :من که دانستم دانا سرنانجامش تبعيد ،زندان،يا شکنجه است ديروز هر کتابي که داشتم از سر عصبانيت پاره کردم واما اصل شعر که در نوع خود زيباست وقابل تفکر :
تووشي لافاوي عيلم بووم وبه لام زور ده ر په ريم
سواري پا پوري جه هل بووم به ناويا تي په ريم
سه د شوکر ئوخه ي نه جاتم بووله باسي عيلم وفه ن
نامگرنجاريكي تر ئه مجارله كه يفا هه لپه ريم
گه چي تا ئيستا وتومه تي بگه ن زور پي بگه ن
به وقسانم ئيوه قه ت بروا مه كه ن سه گ بووم وه ريم
خوينده واري شيتيه هه ر جه هله ئينسان سهر ئه خا
گه ر له مه ودواناوي عيلمم برد بزانن سه ر سه ريم
هينده ته عقيبي حه قم كرد تا كو وناني خوم بري
سووك ورسيوا بووم له ناواگيروده ي ئاخر شه ريم
جاكه زانيم حالي زانا نه فيه حه پسه يا شه قه
هه ر كتيبيكم هه بو دويني له داخانا دريم
پياوي زانا عه قلي دانا زاني بوي ناچيته سه ر
به رگي نادانيم له به ر كرد وله حه پسي ده رپه ريم
شه رته كه ربم باره گويزم لي بنين خره ي نه يه
با ده مي كيش زور وكه م وه كبي غه مي بو خوه م بژيم
ماموستا قانع در سال1963 ميلادي به خاطر مناسبتي مخصوص اين شعر را تضمين نموده است ومخمسي زيبا براين شعر سروده است كه بيت اول آن اين گونه مي باشد :
سه د شوكر ئه مرو ته واوي من له زانين بي به ريم
دهك موبارك بي ژيانم چونكه ماموستاي كه ريم


شعر حافظ را داده بودم كه پارودي كنند اينگونه سروده بودند دانش آموزان سال اول دبيرستان چمران دهگلان در سال 81

شعر حافظ را داده بودم كه پارودي كنند اينگونه سروده بودند دانش آموزان سال اول دبيرستان چمران دهگلان در سال 81
گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شبرو است او از راه ديگر آيد
(حافظ )
هر بيت مربوط به يك دانش آموزاست
گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم
گفتا كه مهربان است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه ديده ببندم
گفتا كه راه زياد است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه بدببندم
گفتا كه مشكل است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه عشق ببندم
گفتا كه ممكن است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه وفا ببندم
گفتا كه شبروم من از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه خود ببندم
گفتا كه غم تو است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه درست ببندم
گفتا كه نااميد است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه ديگر ببندم
گفتا كه خوش است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم
گفتا كه رهرو است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه پيمان ببندم
گفتا كه مهرورز است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه سفر ببندم
گفتا كه راه دور است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه تور ا ببندم
گفتا كه بلنداست او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه خطر ببندم
گفتا كه ممكن است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم
گفتا كه بي فايده است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه درست ببندم
گفتا كه اشتباه است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم
گفتا كه سهل است او از راه ديگر آيد

گفتم كه برخيالت راه آدم ببندم
گفتا كه سهل است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه ديگرببندم
گفتا كه بيهوده است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه جاده ببندم
گفتا كه جاده زياد است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه دراز ببندم
گفتا كه غم است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه بدي ببندم
گفتا كه حق است او از راه ديگر آيد
گفتم كه برخيالت راه نظر ببندم
گفتا كه خطر است او از راه ديگر آيد
خوشحالم كه در جهت كشف خلاقيت گامي نهاده ام حالا نميدانم اين دانش آموزان خوب كجايند ؟
محمد فايق مجيدي دهگلان سال 82

وقتي که حيوانات ...

وقتي که حيوانات ...
وقتي که حيوانات موجوداتي صلح طلب وخويشتن دارند.
وقتي که حيوانات ازموقعيت وشرايط خود خجل وشاکي نيستند.
وقتي که حيوانات درتاريکي بيدارنمي مانند وبه خاطرگناهانشان نمي گريند.
وقتي که حيوانات با نيايش به درگاه خداي خودحال مرابرهم نمي زنند.
وقتي که حيوانات جنون تصاحب متعلقات ديگري راندارند.
وقتي که حيوانات موجوداتي قانع اند.
وقتي که حيوانات دربرابراسلافي که هزاران سال پيش زيسته اند زانونمي زنند.
وقتي که حيوانات توقع احترام را نمي شناسند.
وقتي که حيوانات انتظارناکامي را ندارند.
بايدبا يستم وساعت هاي متمادي به آنها خيره شوم تا شايدچون ((والت ويمن))، فکرکنم بايدبازگردم ودرميان آنها زندگي کنم.
بايد باز گردم وتامل کنم که من به عنوان نماينده خداوند برروي اين کره خاکي چگونه بايد باشم
بايد بازگردم .......
منبع: متن از والت ويتمن
محمد فايق مجيدي دهگلان 11/9/86